تبليغاتX
میترا سرانی اصل -شعر


میترا سرانی اصل -شعر

شعرمعاصر

 

بیداریم از خواب آینه  نیست

 

کلاغ برایم تکه ای صبح می آورد

 

قالب پنیری برای چاشت

 

و پرچینی از عشق

 

تا گلویی صاف کنم

 

و جهان را بر بالین واژگانم می خواباند

 

این کلمه قصد آغوش تو دارد

 

 احتیاط 

 

شمارشی معکوس است

 

این کلاغ عبور ممنوع نمی داند

 

ما زمستان را از تن به در کرده ایم

 

انجماد کلمه

 

در شرجی آغوشمان شکسته

 

کلاغ صدایی از ما بود

 

من در خواب استوار ایستاده ام

 

و کلاغ ذهن

 

از پشت پرچین

 

صبح را به منقار گرفته است..

 

                                  نیمکره ی شرقی ذهن  ۱۰/۱۱/۸۸

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:51 توسط میترا| |

 

شده ای باران صفحات این کاغذ

 

هجوم می آوری سیل وار

 

در پشت این باران به درد نشسته دلم

 

زخمی ام باران

 

زخمی بیابانی های لیلایم

 

گم گشتگی های یوسف

 

بهشت ترا دارد این دل جهان

 

نون اول فعلها را برچیده ام

 

با جهانی که جورچین این مهره است

 

افتاده میان تکرار نام تو

 

میان بته های قالی

 

باران را به رنگ تو کشیده این قلم

 

ب اول هر فعلی شده 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 18:14 توسط میترا| |

 

 آنچه نیما را در جایگاه شعر امروز یگانه ساخته با این پرسش آغاز می شود که نقطه ی عطف و

بنیادین شعر امروز را چگونه و از چه منظری پایه گذاری نموده است .آنچه مسلم است شعری که نیما با

آن دوره ای جدید را آغاز نمود ، تحولی است که در تعهدات و پیش ذهنیت هایی که در شعر گذشته وجود

داشت ، ایجاد کرد . 

      نیما آغاز گر راهی است که وجوه شعر گذشته را بنا به دیدگاه و بینش اساسی نسبت به اوزان شعر

فارسی دگرگون ساخت .زیرا شعر سنتی می توانست در خود نوآوری و تحول را دارا باشد به شرط وجود

نگرشها و بینش های جدید  و نو گرایانه .همانگونه که در غزل امروز این نگرش و عملکرد وجود

دارد .تحولاتی که خارج از نگرش شعر سنتی است . شعر امروز در ذات خود  تمام ذهنیت ها و پیش

فرضهای گذشته را بیرون ریخته و  مضامین تازه ای جایگزین کرده است . 

     طبیعت چنان در منظر نیما درونی شده و زبان سرکش خود را با آن ابقا می کند که همه ی عناصر

شعری او گویی از زبان این طبیعت  و همزیستی با آن خارج نیست .تصویرهای آمیخته شده با عناصر

طبیعت او را از امکانات شهرنشینی و غوغای آن دور کرده است .

        در شعر ری را ،یخوبی حضور نیما را در صدای بند آب می شنویم که این عامل طبیعت در درون

شاعر و حس اوست و مانند انسانی که به آواز آمده حس تجربه شده ی خود را در دل شب به حرکت در

می آورد . نیما در این شعر از فردیتی که روان جمعی جامعه می باشد می گوید و به عمق ندای درونی

خود که ندای جمعی است و از تجربه ی همزیستی او حاصل شده به صحبت می پردازد .صحبتی به

واسطه حضور کاج که با طبیعت و انسان پیوند زده شده است و اسطوره ی انسان و طبیعت را در کلامش

جاری ساخته .قله ای که نیما از آن عبور کرده و حرکت آغازین خود را به عناصر کوچکتر ارتقا داده

است .لمس تمام این عناصر طبیعی و پیوند آن با حضور صدایی که مانند انسان است ، به خاستگاه شعر

می رسد .این خاستگاه ، خاستگاهی ارزشی نیست ،زیرا در ماهیت صدا تردید می کند و موجودیتی در

صدا انعکاس یافته است .نیما این صدا را با نظم هوشربایی خویش دریافت کرده است .صدایی برخاسته و

آن را با هیبت دریا پیوند زده است .

ری را  صدا می آید امشب

از پشت کاج که بند آب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می کشاند

گویا کسی ست که می خواند ....

       حضور ری را ،نقطه ای زیبایی شناسی در این شعر است و نقطه ی عطفی در آن  .ری را و ماهیت

آن هر خواننده ای را به کشف و چالش آن در شعر می کشاند و مخاطب را با چیستی ماهیت آن روبرو

می کند .حضوری که یک صدا را رقم می زند و به آن موجودیت می دهد . این صدا از دل شب برخاسته و

صدایی برخاسته از وجود انسانی ست  که می تواند یکی از صداهای ازلی در وجود هر مردی

باشد .صدای زنانه ای که در تفکر یونگ می تواند در وجود هر مردی قرار بگیرد . ریرا نقشی تغزلی در شعر

ایفا نمی کند و صدایی است که از ذات بشر جامعه ی خود برخاسته .هم وجوه عینی دارد و هم ندارد

،هم هست و هم نیست .

  در این شب سیاه او نیست با خودش

او رفته با صدایش

اما خواندن نمی تواند

      از ابتدای شعر صدایی است که هم صدای آدمیان است و هم نیست ،هم می خواند و هم نمی تواند

بخواند .عبارات با فضای پارادوکسیکال شعر ،خواننده را در تعلیق و سیالیت متن خود نگه می دارد .

صداهایی که خاستگاهی معین و ارزشی ندارند .زیبایی شعر در همین روند آرام و طنطنعه ای است که

در شعر وجود دارد .

    حضور عناصری مانند ریرا ،صدای آدمیان ،هیبت دریا ، درونمایه شعر نیما را به گونه ای غیر کلاسیک

در کنار همدیگر جمع کرده است .شعری که نیما می خواست از سوبژه خارج کند و به ساخت های عینی

و ذهنی برساند .درونمایه شعری که با حرکت و نگاهی رمز آلود رقم می خورد .

       نگاه بی واسطه نیما او را به جهان خارج از ذهن و تخیل شاعرانه اش گره زده است و ابژه های

متناسب با دیدگاه شاعرانگی اش بوجود آورده است .در ری را  این عناصر و تلاقی آنها را با هم می

بینیم . مثل گفتگوی او با کاج و حضور شاخص ری را .

 

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 15:38 توسط میترا| |

 

                                                                         

                                                         ((  تقدیم به جهانم که تاریخ را در من ورق زد))

 

آسمان به اندازه ی زنانگی اش ابری شده است

 

و این پاندول

 

به عقب افتادگی سالها

 

ریشخند زده

 

ما به کجای این آسمان دل بسته ایم ؟

 

که شاخه هایمان شکسته

 

از سپیدی موها

 

از این دنیا تنها جهانم آرزوست .....

 

این از بیشمارهای دنیاست

 

ما برای اشک ریختن شیشه ها را غبار نگرفتیم

 

این زبان متعارف

 

دخیل بسته  بر میترایی من

 

و خارج نمی شود کلمات شسته ام

 

تا بنشینم روبروی هر چه زشتی ست

 

و خود را بیارایم

 

آسمان حسد برده

 

به جهانی که در من آرمیده

 

اما  خود را آویخته ام

 

از کلمات جهانم

 

اصلا آسمان فعل زنانگی ست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:20 توسط میترا| |

 

                                                                 ۱۳۸۶

روز تولدم بدنیا نیامدم

اما اشباح زیادی را دیدم که متولد شدند

هیچ شمعی را فوت نکردم

اما کیک های زیادی  را به دهان دیدم

از گندمزارهای سرزمینم نچیدم

آسمان را به رنگ آبی اش نقاشی نکردم

انتظار را در دامن دختران سرزمینم نکاشتم

از بلندی های زاگرس عبور نکردم

و البرز را در سپیدی گیسوانش شانه نزدم

ولی دیدم  نیامدنم را

اشباحی که با من همخانه اند

اشک هایی که مرا با خود می برند

امروز در هم آغوشی خیالی

که در اعماق شکسته است

با خیالی از عاشقانه های کوچک

که خنجرهای تیزشان بر برهنه ی من خالی ست

عبور می کنم

اما بگذار

از حوالی تو سراغ قلب سرخی را بگیرم

که زمین را با خود می پروراند

و گل های سرخ می رویاند .

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 9:22 توسط میترا| |

  

 

کارگاه شعر فرهنگسرای کودک با مجری گری ابوالفضل پاشا برگزار می کند:

 

                            (نقد کتاب می خواهم گیسهای دنیا را ببافم )

 

                                   سروده میترا سرانی اصل

 

منتقدان جلسه :

 

ابوالفضل پاشا

 

پژمان قانون

 

سهیل غافل زاده

 

در بخش دوم جلسه شعر خوانی حاضران در جلسه برگزار می شود .

 

حضور همه ی علاقه مندان آزاد است .

 

زمان چهارشنبه  ۴/۹/۸۸  ساعت ۱۶:۳۰

 

مکان :خیابان شریعتی -روبروی خیابان دولت -کوچه ی امامزاده -

 

فرهنگسرای کودک

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:59 توسط میترا| |

 

خط ها را برای مسح این خیابان کشیده اند

 

و چادری که از تاریکی

 

لولیده در پشت ستاره

 

عنقریب از چشمان تاریک تو

 

لرزیده دستم  دلم

 

ما به خیابان عادت داده ایم

 

پشت  بوسه ها پنهان شود

 

و حلقه که در دست هایمان گیر کرده

 

ما را به منصه ی این خیابان کشانده است

 

به گناه خودمان گناه کرده ایم

 

و خدا را که در حلقه شاهد گرفته ایم

 

به بوسه قسم می دهیم

 

تا انکار عشق

 

ما را

 

ازطناب هایی که

 

برای آتش نشاندن گیس خورده اند

 

برحذر دارد

 

ما این خیابان را مسح کشیده ایم

 

برای قرار فردایمان

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 20:59 توسط میترا| |

 

دنیا شهری ست در همین نزدیکی

فاصله ی میان دو دست

و پلکهایی که به هم می رسند

 

دنیا اقتدار مردیست

که با یک چشم می نگرد

با یک دنده

و خوابهایش را به زنی قرض می دهد

که ساده لوحانه قربانی می شود

 

و عشق کلاف دروغی ست

که تاب می خورد بر گردن زن

تا دنیا به اقتدار برسد .

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:18 توسط میترا| |

 

گفت: عشق را متوقف کن     

پشت همین پنجره

     ...........

برای چند روز ...؟

به اندازه ی چند تار مویم ؟

به سپیدی کدام لایه از زندگیم ؟

چند روز ترا از در و دیوار این خانه چیده ام

در نزدیک های خودم

جایی میان نفسهایم

در دلهره ی بی تو بودنم

چند روز چشمهایم را بسته ام

تا عبور ثانیه ها

اما از نبضم چگونه بگذرم ؟

چگونه زمان را از لابلای نفسهایم بگذرانم ؟

تا بگذری

از قرآن نفسهایم

چند روز است من پیر عشق تو مرده ام

تو که ابرها را برای باریدن می کشیدی

می دانی ..؟

چه سالها که در من پنهان می شوند

غمها و غربتها ،ریشها و زخمها

که بر من خنده می زنند

این روزهای ساده ی تو

چقدر پیر تر از من سپیدی به جا گذاشته است

و دلتنگی های آسمان بر من می بارد

بگویید عشق پشت همین پنجره بایستد

ما به خواب پنجره ها عادت کرده ایم

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:15 توسط میترا| |

 

روی آخرین خط جهان

 

من و تونلهای پیچ در پیچ

 

من و سایه های مکرر

 

من و اشباح نخستین

 

و همچنان ایستاده ام در گهواره ای از آتش

 

و و خدا که حس نخستینم بود

 

به نشانه هایی گمشده در سر انگشتانم

 

من پر از هیاهوی نافرجام عصر

 

پر از ازدحام زن

 

پر از دست های فرو مرده در نام خویش

 

روی آخرین خط

 

من که مرده بودم در خویش

 

و خدا انتظار آخرم بود

 

روی آخرین خط جهان

 

لب بسته

 

به جهانی از خودم

 

در پشت خط های طویل می نگرم

 

به سایه های انبوه جامانده از نامم

 

به نام همیشگی زن بودنم

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:15 توسط میترا| |


Design By : Night Skin