تبليغاتX
میترا سرانی اصل -شعر


میترا سرانی اصل -شعر

شعرمعاصر

 

دنیا شهری ست در همین نزدیکی

فاصله ی میان دو دست

و پلکهایی که به هم می رسند

 

دنیا اقتدار مردیست

که با یک چشم می نگرد

با یک دنده

و خوابهایش را به زنی قرض می دهد

که ساده لوحانه قربانی می شود

 

و عشق کلاف دروغی ست

که تاب می خورد بر گردن زن

تا دنیا به اقتدار برسد .

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:18 توسط میترا| |

 

گفت: عشق را متوقف کن     

پشت همین پنجره

     ...........

برای چند روز ...؟

به اندازه ی چند تار مویم ؟

به سپیدی کدام لایه از زندگیم ؟

چند روز ترا از در و دیوار این خانه چیده ام

در نزدیک های خودم

جایی میان نفسهایم

در دلهره ی بی تو بودنم

چند روز چشمهایم را بسته ام

تا عبور ثانیه ها

اما از نبضم چگونه بگذرم ؟

چگونه زمان را از لابلای نفسهایم بگذرانم ؟

تا بگذری

از قرآن نفسهایم

چند روز است من پیر عشق تو مرده ام

تو که ابرها را برای باریدن می کشیدی

می دانی ..؟

چه سالها که در من پنهان می شوند

غمها و غربتها ،ریشها و زخمها

که بر من خنده می زنند

این روزهای ساده ی تو

چقدر پیر تر از من سپیدی به جا گذاشته است

و دلتنگی های آسمان بر من می بارد

بگویید عشق پشت همین پنجره بایستد

ما به خواب پنجره ها عادت کرده ایم

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:15 توسط میترا| |

 

روی آخرین خط جهان

 

من و تونلهای پیچ در پیچ

 

من و سایه های مکرر

 

من و اشباح نخستین

 

و همچنان ایستاده ام در گهواره ای از آتش

 

و و خدا که حس نخستینم بود

 

به نشانه هایی گمشده در سر انگشتانم

 

من پر از هیاهوی نافرجام عصر

 

پر از ازدحام زن

 

پر از دست های فرو مرده در نام خویش

 

روی آخرین خط

 

من که مرده بودم در خویش

 

و خدا انتظار آخرم بود

 

روی آخرین خط جهان

 

لب بسته

 

به جهانی از خودم

 

در پشت خط های طویل می نگرم

 

به سایه های انبوه جامانده از نامم

 

به نام همیشگی زن بودنم

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:15 توسط میترا| |

 

                                                     این شعر را تقدیم می کنم به محمد تنگستانی

                                                                       که زندگیش را بر دیواری قاب گرفته است  

 

می دوید روی پلکهایش

 

شعری که فقط خودش را می خواند

 

غلتیده بود یکسو

 

با دستی که عصا نداشت

 

می افتاد روی پاهایش

 

در ازدحام اتاقی که تنها  او ست

 

نونا در عکسش پاره شده است

 

محمد گریه  بود

 

بغض نباریده ی لحظه هایش

 

 شانه به شانه ی او در آوازش غلتیدم

 

من خواب پلکهای او را شمرده ام

 

به اندازه ی روزهای زندگیش

 

و قهوه هایی که دم کرده است

 

او مراقبه است

 

سر به خلسه ای که مونولوگ می کند

 

با مادر با معشوق

 

صحنه پشت صحنه نقشی دیگر می زند

 

در همان شب اصفهان

 

که غریب کش سینه ی شب بود

 

محمد بود و سطرهایی که بر خود می گریستند

 

با خطی میخی

 

صوت شجریان

 

قیچی و عینکی بر دیوار

 

 و لوحی که پدر بزرگ در آن زندگی می کند .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:19 توسط میترا| |

 

 

کارون

 

روی همان پل

 

بندهایی را  بسته اند

 

تا عمق همین شهر

 

تو کارون زخمهای من بودی

 

کارون نجابت دخترانی که بر تو عاشقند

 

کارون بهزادی که گلویش ترا طنین می اندازد

 

بهزادی که پیر تر از عشق تو مرد

              ******

 من زخم گلویت را از نجابتت دیدم

 

از دستهایی که در پشت تو دست بند می زنند

 

و به جرم طنابهای خالی به دار می آویزند

 

از پلی که همیشه بر تو عاشق مانده

 

از دستی  که ترا در کلاغ پر ، پر پر  کرد

 

از قایق سوارانی که در سرودهایشان ترا پشت سر می گذارند

 

از بندری هایی که  در نی لبکشان ترا می نوازند

 

و پسرانی که سیاه نبودند و سیاه پوش تو می میرند

                          ****

 از تو می گذرم هزاران بار

 

کارون : من بر تو عاشق بودم و

 

تو مرا در سوت معشوقکانت می رهانی

 

 تو به بستر اینجا بودنم کشاندی و دیدی

 

که از تو عبور می کنم و

 

چه هل هله ها که سر می گیرد

 

من  کارون آغوش توام

                    *****

گلویم زخمی ست

 

این را از مکانی که ترا محرم است بپرس

 

از دست فروشی که ترا جان می بازد

 

از زمانی اصل که شاعر حنجره ی تو ست

 

و مظلومیت ترا در گوشه ای از زمین گرم اهواز می خواند

 

کارون تو بستر تمام زخمهای این شهری

 

از پل سفیدت

 

که بر گردنت تلو تلو می خورد

 

 از آبهایی که بر تو وفا نکردند

 

که ترا در لجنزار خویش به انزوا برده اند

 

پر از درد است این شهر

 

وقتی تنفس این شهر سخت می شود

 

وقتی آمبولانس ترا برای تشیع می برد

 

وقتی نفس نفس می زنی

                     ****

من خواب پلکهای توام

 

مرا بر هم بزن

 

آشوب بی قراری هایم باش

 

امشب تو و کارونی هایت

 

کارونی هایت که در گلوی مهدی سیلی می خورد

 

امشب ترا به خوابهای این شهر قرض می دهم

 

من خواب لحظه های توام

 

و با تو .......... 

            

                           بهزاد خواجات .زمانی اصل و مهدی مرادی از شاعران خوزستانی

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:56 توسط میترا| |

 

زبان شعر را گم کرده ام

دوست داشتن را ساده می نویسم

با الفبای کودکیم

کج و معوج

نه برای قاب شدن روی دیوار

نه برای خنده ای در مشتی باز

برای زنگی که نبودنت را پر می کند

برای سلامی که سالها پشت پنجره انتظار کشیده

برای بودنت جایی میان نفسهایم

و لحظه هایی که تولد یافته اند

برای تو که شکل دوست داشتن را ترسیم می کنی

برای رسیدنم تا اوج

و دردهایی که کلیدشان گم شده است

می نویسم دوستت دارم

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:6 توسط میترا| |

 

فوج  فوج ایستاده اند

مادران این شهر

با بالهایی که از رفتن باز ماندند

لبان این شهر می سوزد

از التهاب سینه ای

که بر اندیشه ای سرخ نشست

من قلب پاره شده ی توام

به دستانم نگاه کن

و اندیشه ام را که سپر کرده ام

بر پیراهن تکه شده ات

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:17 توسط میترا| |

 

اینجا مبتدای شهری فولادین است

این سطر مشق امروز من است

امروزم را که فردا زیسته ام

و به انتظار مهربانی هایی کال

چشم به چشمان تو دوخته ام

از این آشوب چگونه برآمده ای ؟

در هیاهوی اینهمه سکوت

 نگاه در نگاه تو

ترا در فردایم زیسته ام

این سیب بیش از این حوایی نمی شود

من گناه اول تو بودم

با چشمانی که اشکهایش را در تمام فصول باریده است

مرا به قاب چشمانت میهمان کن

و سفره ای به پهنای عاشقانه های کوچکت

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:43 توسط میترا| |

سه نه

سه سال نه

سه به اندازه ی تمامی چشمهایی که می خواستم بیدار نگه دارم

اندازه ی تمامی حروفی که با عمرم قد کشیده اند

اندازه ی چهل و هشت حرف

چهل و هشت کلمه

چهل و هشت بار هجای دنیا

که در گیسوان زنی بر باد رفت

در یک شب آرام

شبی که در بستر من دندانه های خونین ش را فرو برده

و خون بر تمام ملحفه  های سفید

گیسوانی که تنیده در چهل و هشت سال زنده ام   مرده ام

و دنیا که با چهل و هشت حرف نوشته می شد

در گیسوان زنی در باد رفت

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 7:55 توسط میترا| |

 

امروز  ساعت ۵ بعد از ظهر مراسم بزرگداشت شاملو بر سر مزار این شاعر بزرگ برگزار گردید.

این مراسم  با حضور تعدادی از شاعران ،هنرمندان و علاقه مندان برگزار شد .

در این گردهمایی تعدادی از شاعران به خواندن اشعار خود پرداختند و همچنین اشعاری از

شاملو به طور دسته جمعی قرایت شد . ماموران انتظامی به صورت گسترده ای در امام

زاده طاهر حضور داشتند و با مهلتی که تا ساعت ۶ برای تجمع داده بودند ، در ساعت مقرر

به پراکنده کردن تجمع پرداختند . در حالیکه در اختتام این گرد همایی سرود ای ایران و

 یار دبستانی تا لحظات آخر و در حالیکه دستان صلح به علامت همبستگی بالا رفته بود

 خوانده می شد .همچنین در این تجمع آقای زرافشان با رعایت ساعت مقرر برای حفظ

آرامش ، سخنانی  در بزرگداشت شاملو ایراد کرد .

دهانت را ميبويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را ميپويند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست نازنین
ان که بر در میکوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ امده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 19:17 توسط میترا| |


Design By : Night Skin