تبليغاتX
میترا سرانی اصل -شعر

میترا سرانی اصل -شعر
شعرمعاصر 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
 

یادتان باشد

مرگم را به لحن پرنده بخوانید

نه کرگدنی ترس آور

که شعرهای مرا بهم بریزد

جسدم را لابلای روزهای زمستان

که بروسان را سفید در خود پوشاند ، بپوشانید

نه سرخ به رنگ خونی که هیچگاه نریخت

اما لبانش را به آن آویخت

و بر منقار پرنده گذاشت

مرگم آوازیست

که کوچه های شهر را زیر پا می گذارد

تا شکل دموکراسی

بر بسترش باز شود .

 

 

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 17:28 ] [ میترا ]
 

 

عید باستانی همنشین قلب تان

وجودتان سرشار از مهر

شاد و تندرست باشید .

 

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 23:20 ] [ میترا ]
       

                 کارون هم آغوشی هایم

 

دختر گیسو بلندم

تنیده گیسو  در اندام خود  

مست جنوبی هایش

خیس از تب بلم ران رود

نفس به نفس

لابلای گیسویت

بو می کشم

اهواز کلماتم را

 که کارون ، به لبان خود کشیده

     ---------------------

به سپیدی این  پل  نگاه کنید

 کارون تنم را استتار نمی کنم

دستش را می گیرم

به کوچه های هر چند با تو بودن

و از پستانهایش

حلال عشقی را نوشیده

و لندن را می گویم

قدمتش را از پل شهر بردارد

تا کارونم عبور کند

بی دغدغه ای

برای عریانی اش

که خسته شده ام

از بس گرفتار شده ام

در حجاب جمهوری ام

      -------------

اهوازم را به سفر می برم

به سرچشمه ی زاگرس

تا از آلودگیش بکاهد

و صورتش را خواهم شست

با برفهای البرز

موهایش را زاگرس به زاگرس شانه خواهم زد  

به پای تخت می برمش

و تریبونش را به دهان می گیرم

تا پیچش موهایش را

 در این جغرافیا نشان دهم

آه ای کارون لب بسته ام

چه پلهایی به حسرتت مانده اند .

 

 

[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 17:57 ] [ میترا ]
 
 
این مصاحبه  بعد از چاپ کتاب دوم و توسط آقای مهدی مرادی صورت گرفته و در نشریه فجر چاپ شده
 
بود . 
 
 
 ۱-     اگر موافقید با شعر زنان آغاز کنیم ...

 

           با توجه به شرایطی که در جامعه حاکم می باشد ذهن و زبان زن تحت استیلا و تسلط محوریتی

مردانه قرار گرفته است  و در مقابل این نرینه محوری نمودی پیدا نمی کند .زیرا نگاه و نگرش و ادبیات زنانه

در شرایط جامعه مستحیل شده و به حاشیه می رود .در چنین شرایطی ادبیات زنان نمودی از حقیقت

وجودی خود را نمی یابد  ، مگر  در تقابل ادبیات مردانه .به همین جهت است زمانی که از ادبیات زنانه

صحبت می کنیم پرسشها و وضعیت آن را در سنجش و در کنار ادبیات مردانه است که به تصویر می

کشانند و فی نفسه به ادبیات زنان نمی پردازند مگر در کنار و تقابل با آن .

   .آنچه که بطور طبیعی و به دلیل تفاوتهای فیزیکی بین زنان و مردان وجود دارد اختلافهایی را در نوع

نگرش و احساس آنها به همراه دارد که در تالیف اثر تاثیری به سزا دارد .تمام شرایط زمانی ،مکانی  و

فیزیکی در نوع نگرشهای هر فرد تاثیر گذار است .به این جهت موقعیت های پیش آمده در فرا روی زنان و

یا مردان در نوع نگرش و تالیفات آنان متفاوت می باشد .این تفاوت منجر به گزینش دایره واژگانی

متناسب با موقعیت ها را به همراه دارد .

         زن در ادبیات گذشته جایگاهی نداشته مگر به دلربایی وصف شود و از حق و حقوقی برخوردار

نبوده مگر به صفاتی انگشت شمار و یا منفی گویی . از زمان مشروطه به بعد داریم شاعرانی که در

وصف فشارها و نگاههای سنگینی که بر زنان می رفت ، در اشعارشان پرداخته اند .مانند عارف ، بهار ،

عشقی ، شهریار،و یا لاهوتی .

       بحث من این است چرا در ادبیات امروز هر وقت ادبیات زنانه مطرح می شود باید در تقابل با نوشتار

مردانه باشد و تفاوت آن را می سنجند و فی نفسه به شعر زن نمی پردازند و همیشه این ادبیات تحت

سیطره ی جریان قالب قرار گرفته است .جنسیت در تولد زمینه ی تفاوت نیست ، این روند جامعه و تعرفه

های اجتماعی است که بر این قالب تاثیر گذار و متمایز کننده است .در واقع دنباله ی خط مشی برتری

جویانه که منجر به هژمونی مردانه می گردد .به هر جهت بسامدی که در تولید آثار مردانه وجود دارد

شکی نیست ، این تنها نشان از اقتدار مردان نیست بلکه آن را می توان از اقتداری که جامعه به مردان

داده و در نتیجه بازگوی این بسامد شده است ، مطرح کرد .

   

 2-  وضعیت ادبیات معاصر ایران بویژه شعر را چگونه می بینید ؟

        متشکرم که با پرانتزی  شعر را در درون ادبیات باز کردید تا مستقیما بر سر شعر برویم .شعر امروز

بنا به ظرفیتها و تواناییهای خویش در حرکت است .این ویژگی شامل هر دوره از حیات شعر می باشد که

از ظرفیتهای پیرامونش سرچشمه می گیرد و عوامل حیاتی شعر با توجه به شرایط اقتصادی ،سیاسی

،اجتماعی متغیر خواهد بود .شعر امروز بنا به زبان پویای خود در جهت کثرت در مفاهیم و ساختار خود در

حرکت است و مخاطب خود را در جریانهای شعری بوجود آمده به چالش می کشاند. شاعر امروز می

تواند با دیدگاه و نگرش گسترده ای که به جهان داردو برخورد با دستاوردهای عینی آن بخصوص در فضای

فناوری امروز تمام وقایع را ضبط و مانند دوربین در ذهن ناخود آگاه خود تصویربرداری کند. روند درونی

سازی این وقایع با توجه به اسپسمان موجود تولید کننده شعری ست که در فرم و شکل خود از قانونی

واحد تبعیت نمی کند و کثرت ابژه ها مخاطب را به سوی سوبژه های متفاوتی می کشاند . زیبایی

شناسی شعر امروز و رفتارها و تجارب آن هر کدام در حیطه ای وارد می شوند که بنا به عملکرد مخاطب

به گونه های مختلفی تقسیم و ماهیت می گیرد . همانطور که در رفتار شاعران امروز می بینیم که

شعرشان توانسته در جنبه ارتباطی ، مفهوم شعری را با گروهی از مخاطبان خود گره بزند .هر چند اندک

بودن مخاطبان و عدم حمایت از سوی نهادهای فرهنگی  ، باعث شده شعر با اعتباری نه چندان در حوزه

ی ادبیات حرکت کند و گاه پاره ای از روابط حاکم این جریان شعری را یکسویه نموده و مانع رسیدن ابعاد

واقعی آن در ضمیر خود می شود .

  3- نسبت میترا سرانی اصل با شعر چگونه نسبتی است؟

       هستی هر شاعر با شعرش گره می خورد .وجود ، بودن و شدن او ،ذرات و بافت وجودی هر شاعر با

شعرش نسبت دارد و من هم از این نسبت با شعرم دور نیستم .اگر گه گاه در پیچ و تاب زندگی مدتی از

آن دور می شوم ، گاه به یکباره آنچنان نبود این عنصر و دوری از آن و نیاز به آن من را تحت فشار قرار می

دهد که می خواهم در هر نقطه ای قرار گرفتم به گوشه ای و در خلوت خودم  پناه ببرم و فقط بنویسم و

بنویسم هر شاعری تفکر وجودی خودش را در شعرش زنده می کند و حیات می دهد .

       مطابق منطق شعری هر شاعری بنا به پاره ای شرایط حسی ، عینی و ذهنی ، جهان را بر مدار

تجربیات خود درونه سازی می کند. حسی که  فرا مرز واقعیت های موجود در بطن شاعر وجود دارد با

استفاده از معرفتی که از عقلانیت  وتفکر شهودی  در وی جاری ست ، جهان را بر پایه های حسی و

شناختی قرار می دهد .و اینچنین است که من ، گاه جهان را بر مدار خودم از تکه های پازلی می بینم

که چرخه های آن را با حسی که در منفذهای شهودی آن تزریق می کنم ، می بینم .پر از تکه هایی که

با آن تنفسم را امکان پذیر می سازد و گاه از فرط تنگناها دنیا را در مشتم گره می کنم .این است که

جهان ذهنی هر شاعر گاه ورای فرا واقعیت ها عمل می کند و از تمام اشیا و دیوارهای موجود می گذرد و

با التقاطی در  ادراک هستی شناختی او می آمیزد و چنان جوهره ای می آفریند که عمق آن را در هیچ

هنری نمی توانید بیابید .تولید هر شعر برای شاعر همراه دردی است که از زهدان و شعور شعری اوست

که  آن شعر تولد می یابد .

 4- نظر شما درباره ی زنانه نویسی چیست ؟آیا اصولا به چنین مفهومی اعتقاد دارید ؟

   اول باید به اعتقادم به زنانه نویسی بگویم . به طبع زنانه نویسی از ضرورت زن بودن ما سرچشمه می

گیرد .زن با یک سری عوامل فیزیک و تفکراتی که از فیزیولوژی خود نشءت می گیرد روبروست و این امر

کاملا طبیعی است و من نوعی ، نه تنها از آن گریزان نیستم  بلکه به سمت این  واقعیت وجودی ام در

حرکتم .زبان زنانه زبانی نیست که بنا به مولفه های زنانه تقسیم بندی شود و با گزاره های مشخص و

عینی بتوان ان را طبقه بندی نمود .زیرا این زبان در کل سیطره وجودی و عینیت زبان قرار می گیرد و گاه

یک باز نمایی از شکل زنانه است .نمی توانم چنین مفهومی را منکر بشوم .اما این گونه نوشتار را باید

با توجه به خصوصیات زبانی به کار گرفته در متون مورد بررسی قرار داد ..متونی که بی واسطه با زبان

زنانه می پردازند جایگاه مشخصی دارند .اما برای رسیدن به وجوه زنانگی در سایر متون ادبی می

بایست بیشتر به لایه های شهودی و پنهان این متون توجه داشت تا به این نشانه ها رسید .زنانه

نویسی بنا به طبیعت موجود در زن امری طبیعی است .اما هر مخاطبی در هنگام قراءت متون به زن

بودن آن توجه نمی کند .و لذت خوانش را بر شناخت چنین وجوهی برتر می داند .این است که نوشتار

زنانه در سطور پنهان می گردد.در کل وقتی قراءت مردانه سیطره دارد و از اقتدار متن خود برخوردار است

مجالی برای بروز نوشتار زنانه نمی دهد و این نوشتار را به زیر قدرت خود پنهان می دارد .این قدرت از

ضرورت وجودی مردانه سرچشمه نمی گیرد .بلکه از اقتداری است که جامعه برای او فراهم کرده

است .بسامد بالای آثار مردان نیز به وجهه و زیر پوشش گرفتن نوشتار زنانه کمک می کند .زن بنا به

خصوصیات جسمانی و روحی بیشتر به ظرایف پیرامونی خود توجه می کند و عاطفه وجودی او در بینش

و دیدگاهش تاثیر گذار است .این حس برآمده از وجود زن را درنگارش   او می توانیم پیدا کنیم و نوشتار

زنانه تحت چنین شرایطی امری طبیعی ست .ممکن است بازنمود آن در اثر بوضوح نباشد اما با کمی

دقت می توانیم به آن برسیم.

 ۵- مجموعه اخیرتان چه تفاوتی با مجموعه اول تان دارد ؟آیا این تفاوتها آنقدر بوده که شما را مجاب به انتشار این مجموعه کند ؟

      مسلما گذشت زمان بر اندیشه و زبان تاثیر می گذارد چون در شرایط کاملا متفاوتی قرار می گیریم و

نگاهی بر آمده از این شرایط بنا به ضرورت خود عمل می کند و همینطور بسیاری از اتفاقات و شرایط

پیش آمده در فضای زندگی ما ، بر این امر تاثیر گذار است و ما را هم با خود درگیر و دچار تغیراتی در

بینش و ناخودآگاه ما می گرداند.آن شاعرانه در تمام این موراد حاضر است و بخوبی نظاره گر و عملکرد

دارد .بسیاری از اشعار مجموعه اول، هنوز هم من را به زبان امروزم متصل می کند .اما در بسیاری از

موارد هم عملکرد خودم را نمی توانم بپذیرم و فاصله را حس می کنم زیرا در بیشتر شعرها تکنیک  بر

شعر سایه انداخته  که نتیجه بحث و جدل شاعران دوره هفتاد و  نگاه بر آمده از آن سالهاست . اما تفکر

شاعرانه را نمی توانم در آن شعر ها منکر شوم که هنوز هم به آنها معتقدم . مجموعه جدید (می خواهم

گیسهای دنیا را ببافم ) کاملا در شرایط و تجربیات جدید بیان شده . حتما ایراداتی بر آن وارد است اما از

زبان شعر من دور نیست و شعر من عین زندگی من است و تنها گریز گاه برای بودنم .این مجموعه می

توانست بسیار کاملتر و با اشعار بیشتری منتشر شود اما بدلیل جابجایی و انتقال زندگی به کرج

بسیاری از اشعارم ناپدید شد و به همین مقدار بسنده کردم . به هر جهت فکر می کنم هر شاعری به

عنوان یک فاعل شناسا  با گذران دوره ای از زمان و داشتن اشعاری ،  نیاز به جمع آوری دفتر اشعار خود

را حس می کند .درست مثل شعر گفتن که بنا به ضرورت خود عمل می کند و شاعر برای سرایش

دستور نمی دهد بلکه دستور می گیرد . شاید کارکرد و معرفت شاعرانه زبان شعر را برای برهه ای از

زمان در مداری بسته قرار می دهد و نیاز به تجدید و انحطاط در خود را در برهه ای دیگر می بیند.

 ۶-چه پیشنهادهایی برای بهبود شعر امروز ایران دارید ؟

     این پیشنهادها کار متخصصین و منتقدان است که در بهبودی این وضعیت بکوشند .جریان های شعری

امروز بیشتر تحت تاثیر بسیاری از روابط و جناح های ادبی شکل انحرافی پیدا کرده و با حاشیه راندن،

شعر و شاعر در ماهیت واقعی خود پنهان مانده . به انزوا رفتن منتقدین و ناقدان ، عدم هماهنگی و

حمایت  نهادهای فرهنگی و ادبی و نهادهای دولتی در این راستا ، عدم همکاری محافل ادبی و رسانه

ها  در خاموشی جریانات ادبی و ترویج آثار ادبی بدون یکسویه نگری  در این بین  از نکات دیگر می

باشد . .از بین بردن عوامل و موانعی  که مانع حمایت از حقوق مولفین و ناشران و عوامل دیگر در این

راستا می باشد تاثیر گذار است .خاموشی جریانات ادبی مخصوصا در میان شاعران زن که با تنگ نظری

سدی بر روی یکدیگر می بندند باز از  نکات قابل توجه است .

7- حرفی دیگر اگر هست بفرمایید...

      متشکرم از شما آقای مرادی که با محبتتان باز من را در حلقه ی دوستان گرم جنوبی ام پذیرفتید و مخصوصا دوستان اهوازی که زندگی  شعری ام را با آنها طی کردم . 


[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 8:35 ] [ میترا ]
                                                      

 

                                            بعضی افراد چنان به زندگی در لجن خو گرفته اند

                                            که بوی تعفن خود را احساس نمی کنند

 ۱

بیا به باران نیامده فکر کنیم

که دل در گرو دارد

بی تو

زمان در من برگشت می خورد

عقربه ها از کردارشان عقب نمی نشینند

 تو در من دور می خوری

و تکه هایت دور سرم می چرخد

بیا تا زمین را در بکارت خود تماشا کنیم

و باران را به دستهایمان دعوت

نگاهم به جهانی ست که از آن من است

----------------------------------------------------------------

۲

وقتی صبح با قدمهایت 

از پرچین زندگی می رود

دستهایم کوتاه می شوند

و ملحفه ای بر زندگی کشیده

چگونه جهان در قدمهایم جا ماند

و خیالم عصایش را در نوردید

بگو به موسای خیالم

کلاهش را برای صبح بخیر

از سر بردارد

جنون دردم

و  راهی بیابان

در پی عصایی

که موسایم بدست دارد

------------------------------------------------------

۳

جهان عقیم به کرداری ست

بهت بوسه و دو حرف

بوی زنانگی و بسترش

بوی افیون سیگاری که دود نمی کند

جهان عقیم به کرداری ست

در رستاخیز کلمات

افیونی به کردار زن

و در قاموسش

من از زنان بسیارم

جهان به زنانگی هایش موسایی می کند

 

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 10:19 ] [ میترا ]
 

 سوژه ای که از شناسای خود دور مانده است  


ز آغاز باید که دانی درست     سرمایه ی گوهران از نخست

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید       بدان تا توانایی آمد پدید
 

آیا فردوسی وقتی دست به قلم برد و اثری را به نظم در آورد که برای آیندگان نمونه ای بارز از حیات ملی و سیاسی کشورش را ترسیم می کرد، فقط به بعد زمانی خودش توجه داشت ؟ چه هدف و مقصودی از اثری که در طول عمر خود آن را می پروراند و به رشته ی نظم در آورد داشت؟ او که تا پایان سالهای عمر سعی در پیراستن ، حفظ و توسعه اثر خود نمود و با توجه به چارچوب زمانی خود ، مهلتی برای نگرش و تاثیر گذاری بر جامعه ی خویش را پیدا نکرد. پس اساس فکری و جهان بینی او از تالیف این اثر چه بود ؟ فردوسی در طول سالیانی که تصمیم به تالیف شاهنامه گرفت با بکارگیری تمهیداتی از قبیل جمع آوری داستانهای کهن ،جمع آوری شاهنامه منصوری ،دقیقی و منابع مدون کاری را آغاز کرد که توسع و دیدگاه فکری او را از گذشتگان ، در محوریت قرار دادن تجربیات آنان و انتقال آن به آیندگان متمایز کرد .آینده ای که در چاچوب زمانی خاص نمی گنجد. فردوسی با توجه به نظام قبیله ای زمان خود و پی ریزی شخصیتهای اسطوره ای و قرار دادن آنان در حیطه ی قدرت ، ساختار سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی زمان خود را بازسازی کرد . در شاهنامه ابتدا شاهد لشگر کشی و جنگهایی هستیم که بین شاهان و قهرمانان صورت می پذیرد ، امری که با توجه به نظام قدرت طلبی شاهان و غارت گری آنان ، چه در کشور و کشورهای مجاور به مخاصمه ای ادامه می یابد تا صلابت و قدرت آنان را در چاچوب حکومت خود به ثمر برساند. قدرت شاهانی که اهرمی از اندام برجسته ی این حماسه را نشان می دهند و با توجه به نیت و خواسته ی آنان در چاچوب قدرت ، دیگر عناصر برجسته تابع آنان شکل می گیرند. آنگاه پهلوانی برجسته چون رستم برای حفظ این خا ستگاه و تبعیت نمودن از آنچه که فردیت ایرانی را حفظ نماید ، به جدال با اندیشه و آیینی می پردازد که به نوعی نفی عملکرد خویش است .و تعارضی در چارچوب تعین های از پیسش اندیشیده شده بوجود می آورد که تقدیر به سر نگونی این آیین حکم می کند ، یعنی سرنگونی خویش توسط عواملی که در زیر سلطه ی اوست. بطوریکه در نبرد رستم و سهراب می بینیم تمام قراردادهای موجود ، در تعارض با یکدیگر به گونه ای عمل می کنند ، که هر کدام مکملی برای ایجاد بن بست موجود است . هر وضعیت و ساختی ساختهای پیش از خود را در هم می شکند و در راستای طبیعت و اقتضای زمان و مکان اندیشه هایی در گیر و زاییده می شود ف که مطابق با شخصیتهای داستان بار محتوایی خود را حمل می کند. تمام عناصر تشکیل یافته در شاهنامه ، صرفا حضور وقایع و داستانهای روایت شده و قدرت نمایی شاهان که از هر سوی ایران و از هر طبقه ای سر بر می آورند نیست . در ذهن فردی ایرانی چون فردوسی نمی گنجید که وضعیت کشور را بعد از برقراری حکومت ترکان غزنوی با دوره ی حکومت سامانیان مقایسه کند.و فر شاهی آنان را با نابسامانی های شاهان و غلامان ترک قابل قیاس بداند. این است که انگیزه ی سرایش این حماسه و گرایش شاعر به نظم شاهی و اشرافیت به گونه ای بارز ، در تفاوت بین جایگاه ایرانیان در دوره های مختلف این نظامهای پادشاهی است ، که ایرانی را گاه به اوج صلابت ، قدرت و اندیشگی خود می رساند و گاه به ذلالت غلامان ترک . پهلوانان شاهنامه با تمام وجوب و ساختار پهلوانی و ابر مردی که در وجود خود حمل می کند ، یک بعد زمینی دارند و هر کدام با وجود بعد اساطیری و مانا بودنشان ، مثل انسان طبیعی به سر نوشت و تقدیر تسلیم می شوند و مرگ را تجربه می کنند .هر کدام از خصوصیت فرا زمینی پهلوانان مانع از دور بودن انسان از حس طبیعی و انسانی نمی شود . چه رستمی که در چاه گرفتار آمده و یا اسفندیار رویین تن که خاک به رخ کشیده. حس آمیزی که در سرایش داستانها و پردازش آنها وجود دارد ما را با احساسات درونی خود همراه می سازد ، تا با شوق و وجد بیشتر به خوانش شاهنامه ادامه دهیم و داستان را به همراه شخصیتها و در موقعیتهای آنها پی بگیریم . گویی که همراه رستم بر بالین سهراب نشسته ایم و آن ترنج نارسیده را که از شاخه افتاده لمس می کنیم . درک موقعیتها و تشخص داستانها ، زاییده ی حسی قوی ست که در آنها تزریق شده است و این حس آمیزی مخاطبین خود را همره می سازد تا با شرایطی نو خود را بیازمایند و در جریان سیالیت ذهن مطابقت نمایند . زمانه ای که می تواند هم اینک در عصر آنان جریان داشته باشد .این از نکات اوج و هنر پیر توس می باشد که در طول تاریخ ادب جهان قد علم می کند و خود را در میان بزرگترین آثار حماسی جهان محک می زند . رد پای اندیشه های بسیار بارور که در چاچوب و حصول زمانی جای نمی گیرد در شاهنامه نمودار است و بخوبی می نوان آن را پی گرفت . همین امر ، یکی از وجوه زیبایی شناسی و تعلقات ماندگار این اثر می باشد که انسان تاریخی را ، در هر بعدی از زمان همراه خود می نماید ، و از حصار فکری و تعلقات مادی دور می سازد . بغض ، حسد، کینه، عشق و محبت و هر حسی از اجزای انسانی در وجود تمام شخصیتها جاری ست و هر کدام بگونه ای این اجزا را کم و پیش به همراه دارند . حتی زمانی که قرار است قضای الهی سرنوشت پهلوان بزرگ شاهنامه را به گونه ای رقم بزند که در قبال مرگ فرزند ،نقطه ی عطف این اثر را بوجود بیاورد . و جهان پهلوان با توسل به نیرنگ ، تقدیر را به دست خود می گیرد و فاجعه ساز می شود . اساطیر در قبال پدیده های کیهانی منفعل نیستند . در واقع مرجع تمام چیست ها و چراهای بشری و ناشناخته های موجود را جوابگو هستند .و در وضعیت های مو جود هدف های والایی را دنبال می کنند ، که در آن حس نوعدوستی و آرمان خواهی نمودار است . این آرمان خواهی را به دنبال بینش ، تفکر و آیینی که بدنبال دارند پی می گیرند و بنا به اعتقادات خود در چاچوب آیین و مقدسات عمل می کنند . گرایش پهلوانان و اساطیر در شاهنامه با توجه به خیر و شر و زیر مجموعه ای از درستی و نادرستی ها ، باورها و ناباورها پی ریزی می شود تا بتوانند جهان خارج از ذهن خود را بنا به نظم موجود و در پرتو این عناصر ازلی بسازند . آنان با توجه به متغیر های زمان و تقابل های موجود دایما در کنش هستند ، تا به بازآفرینی در وجوه درونی خود و خاستگاه اخلاقی آنان تاثیر گذار باشد . اساطیر شاهنامه در بستر تاریخی پیش می روند و مناسبات اجتماعی خود را بطور فزاینده شیوه ای بر روابط انسانی خود قرار می دهند تا بتوانند به آرمانهای خود دست یابند .آرمانهایی که تنها در ذهنیت تاریخی زمان خود بسنده نمی کند . بلکه سازنده ی بستری در اعمال و اندیشه های آنان است .فرا زمان و فرامکان است . این عناصر فرا زمان و فرا مکان هنگام هجوم اقوام بیگانه به ملت و سرزمینی ،انسجام و تشکل خود را نشان می دهند و پیوسته به دنبال یافتن اجزای خویش و سامان بخشیدن به عناصر غایب به استمرار اهداف خویش می پردازند. تقابلی که از دو نیروی خیر و شر در سراسر شاهنامه و در تمام داستانها ساخته و پرداخته شده است از یک روند طبیعی و از عناصری سر شار در طبیعت انسان سر چشمه می گیرد . که این تقابل در وجود تمامی عناصر سازنده ی این حماسه و در نگرش ، اعمال و کردار آنان وجود دارد . این ویژگی کارکرد بارز حماسه را باز می شناساند . در پرتو آن با حضور این دو عنصر در قالب و طبیعت قهرمانان به ستیزی می پردازد که از سویی تقدیر و سرنوشت و از سوی دیگر عامل انسانی در نمودار ساختن این دو نیرو تاثیر گذار است . وجود اسطوره در شاهنامه با توجه به وضعیت و خرد مدرن امروز از اوج خود برخوردار است .زیرا می توان این اسطوره ها را شکست و آن را ارزیابی کرد تا در قالبی انسانی و تابع تقدیر و شرایط موجود به باور برسد.همچنین می توان از اوج اسطوره به شکل بنیادی آن پرداخت ،زیرا که آنان ویژگی ها و موقعیتها ی جغرافیایی ، تاریخی و سیاسی زمان خود را در بر دارند و هیچگونه جدایی بین آنها و شخصیتهای پرداخت شده وجود ندارد . آیینها در شاهنامه به نوعی تشکیل یافته اند که با قرار دادن نو و کهنه از جنگ و ستیزی درونی در اعصار زندگی بشر خبر می دهند ،جنگ و ستیزی که اقشار بشر در طول تاریخ با آن دست به گریبان شده اند . و هیچ کدام نتوانستند به تنهایی بردیگری سبقت بگیرند . زیرا هر سنت در بستر گذشته ی خود حرکت کرده و از آبشخور خود تغذیه کرده است . هر فکری غیر از این ، آن شود که رستم را به سوگ نشاند و از این احتمال قطعی به دور نشست .و ما در تقابلی نسبی فرو برد که هیچ چیز در نفس خود پایدار نخواهد بود . در واقع این حکومتها هستند که با واسطه و میانجی قرار دادن آیین و فرهنگ ملتی نقش ارتباطی خود را ایفا می کنند . همانگونه که اساطیر و پهلوانان شاهنامه که خود اهرم و بازوی محکمی از حکومت هستند ، با توسل و تکیه بر این آیین به فکر ایجاد ساختار و اندیشه ای مردمی و در ابعادی انسانی ، آرمانهای جهان شملی را در ذهن خود می پرورانند و به همان نسبت که خود در مرکز قدرت قرار دارند در واقع نقش میانجی میان حکومت و مردم را به دوش می کشند . در شاهنامه تنها با اشعاری سروده شده به نظم برخوردار نیستیم ،بلکه با تاریخ یک ملت با تمام ابعاد سیاسی ،فرهنگی و اجتماعی آن روبرو هستیم ، که به گونه ای از برج رفیع ادب فارسی و ابزاری همچون اسطوره ،حماسه و صنایع دیگر برخوردار است . شاهنامه فی نفسه اثری فراتر از یک اثر هنری است .و بینشی هستی شناسانه به ما ارایه می دهد که با آن به اعماق زندگی قهرمانان داستان فرو رویم.بگونه ای که خود را به چالش بکشانیم ،این چالش نه تنها با دیدی ارزشی به قضایا می باشد بلکه احیای خلا های موجود در بستر تاریخی یک کلت است . پسر کشی یا پدر کشی اتفاقی در ابعاد داستانی به نظم کشیده شده نیست ،بلکه تکرار همیشگی تاریخ ماست . تاریخی که بر آمده است نه برساخته . تاریخی که اغنیا واسطه آن بوده اند و فقرا تمام کننده ی آن . تاریخ بر آمده ای که تاریخ اشرافی را بدنبال دارد و آنچه رنگ به رنگ ، بر زندگی یک ملت می پاشد و خود را اسیر فقر فرهنگی می کند . با تمام بن مایه های فرهنگی اش که می توان در آن جریان داشت و بستر سازی کرد . پس این فقر چگونه ریشه دارد ؟وقتی شاهنامه ، حافظ ، مولانا سیطره ی فرهنگی ما را تشکیل می دهند ،چه جایی برای این فقر و اسارت وجود دارد؟ وقتی شاهنامه سیاست باز می شود نه سیاست ساز ، وقتی اوج رستم را لابه لای ابرها جستجو می کنیم و پای زمینی اش را نمی بینیم . وقتی سهراب را که به عرش تن می ساید می بینیم آما حس آرمانخواهی ،نو اندیشی و نو آیینی او را نمی بینیم . وقتی هیبت انسانی خود را در رقم زدن سر نوشت دور می بینیم . آنجاست که شاهنامه فقط نامه ی شاهان می شود و مارا از الگوی زمینی خود دور می کند. آن گاه در ظاهر با اشعاری روبرو می شویم که زاییده ی ذهنی حماسه سرا است و دیگر هیچ .... سوژه ای که از شناسای خود دور مانده است.

میترا سرانی اصل

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 19:47 ] [ میترا ]
 

دلم برای موشهای این دیوار

بی قرار گوشهای این دیوار

قلبم جویده جویده به گوشهایی آویزان

و صدایم که در من کشته است

من به جهانی بی قرارم

که تاولهای چرکینش

بوی مشمیز قرارها و بوسه هاست

و جهانگیری

که حکم موسایی بدنبال دارد

جغرافیای تنش را ، به مردابی سپرده

و کلمه را که مقدس بود

که کلمه بود که اول بود

اول بود را به جغرافیای تن کشانده

و نقطه های آخر سر از قراری در می آورد

که نقطه ی پایانی جهان است

او می خندد

و من و نقطه های بیشمارش

او می خندد

من چشم در برابر چشم

لعنت به هر چه این زندگیست .

 

 

[ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 13:50 ] [ میترا ]
 

    از همه دوستانی که در این مدت نتوانستم به کامنتهای آنان

      پاسخ دهم عذر می خواهم و امیدوارم در مدت زمان

                  پاسخگوی این عزیزان باشم .

 

                  با سپاس از همه ی دوستان

 

[ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 13:7 ] [ میترا ]
 

 نمیدانم شما که هستید که مرتب با هک کردن  وبلاگ من  هر تغییری که بخواهید در

آن انجام می دهید و ایمیل هایم را حذف می کنید و روح و روان مرا بهم می ریزید .

ولی این زندگی که به اندازه ی کافی با ما بازی دارد و مشتش را به سمت ما نشانه

می گیرد ، شما چرا ؟ من که هیچگاه قصد آسیب رساندن به کسی را نداشته ام و

ندارم شما چرا غضب می کنید و مشتتان را بر من نشانه گرفته اید ؟

نگذارید نفس هایم بیش از این تنگ شود .

 

 

 

 

چرخ خیاطی مادر سیاست می دوزد

 

دستم که بالا می رود

 

بالای تنم

 

خزر را می غلتانم

 

روی آبی پیرهن

 

چشمهایم بی عینک ذره بینی ست

 

که فلسفه بدست می دهد

 

چینهای پیراهنم پر از جنوب

 

تکان میخورند

 

و من که دستهایم را برای بالا بردن

 

بالا می برم  ، بالای خودم

 

جنوب پیراهنم را باد می برد

 

بوی تعفن می دهد

 

 گربه ی تنم

 

که بر جمهور تن چسبیده

 

خجالت می کشم

 

عریانی ام را باد از من برده

 

دلقکهایی که در سر انگشتانم بازی می کنند

 

کلاهی بر سر گربه گذاشته اند

 

چشمها را بسته

 

و مادر نمی بیند

 

عریانی ام را به جهان سپرده ام

 

و سینه هایم را به عطر دستانش

 

تا لبهایم  سرخ شود

 

از گلهای یپرهن

 

چرخ خیاطی مادر را ، که  سیاست می د وزد

 

دوست دارم

 

 

 

 

[ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ] [ 21:47 ] [ میترا ]

 

مروری بر مجموعه شعر فراوان کلمه است (آنا شکرالهی) از برگزیدگان جایزه شعر نیما

     

         شاخص های کلی در شعر آنا با توجه به ظرفیتهای ذهنی و درونی شده  ی شاعر از بستری که در آن زندگی

می کند جدا نیست .شاعر به کلیت هایی  در فضای جغرافیایی و عوامل پیرامونی  که در آن بسر می برد آگاه است و

آنها را در زیر نگاه ذره بینانه ی خود به چالش می کشاند . آنا در فکر تکنیکی کردن و تیوریزه کردن شعر خود

نیست ، بلکه همه ی پارامترهای شعری اش برآمده از خاستگاه تجربیات وی می باشد .

         کلمات و همزیستی با آنها از مهمترین عواملی هستند که شاعر شعرش را بواسطه ی آن به رخ می کشد .

شعر نقشه ص7:

از ما می خواهند تنها به راه راست برویم

و این مکان گنج را در سرزمینهای چپ  /  باطل می کند

         - سرپیچی از قواعد معمول و متعارف به لحاظ مفهومی و یافتن گنجی که همان کلمه است ، در شعر شاعر

می بینیم  . ساختار و فرم  بخوبی این شعر را مهندسی کرده است .

 شعر ماردوش ص 23 :

انسان ها نمایشنامه نویس نیستند

اما سخت به شانه های من وابسته اند

از خانه  /  تاکنون

درباره ی ضحاکی درونی  /  چیزی نگفته ام

از کتف های کتابم سریال کوچکی پخش می شود

        - تعمیم بخشیدن به عناصر و گذر از لایه های اولین زبان و متعاقبا تاخیر در مدلولها شعر را دچار تعلیق کرده

و با بوجود آوردن فضای استعاری شعر، موجب التذاذ آن گردیده . شاعر با خود بزرگ بینی به لحاظ مفهومی روبرو

است که با اهرم ضحاک به آن عینیت بخشیده و هم به نوعی آن را مردود ساخته

شعر ابراهیم ص 9

در انفجاری که شب گذشته روی داد

ابراهیم صحنه را تبدیل به گلستان کرد

       – تلمیح و بازسازی اسطوره ای ابراهیم هر چند چندان کارکرد زبانی ندارد اما نرم زبانی بدون طنطنه باعث

گیرایی شعر شده است .

        شعر رستگاری ص 21 –

علی رغم آفتاب  / هوا پر شده از کادرهای ابری

بینایی غلبه می کند  / تا از اتفاقاتی که نمی افتد عکس بگیرم

       - بینایی مفهوم عمیق خود را در شعر اثر بخشیده و بعنوان مفهوم کلیدی شعر را بدست می گیرد .دوربین و دکمه ای که به فشار دادن نیاز ندارد و نوری که خود بخود سوژه ی قلب را روشن می کند ، ابزار این بینایی هستند که شعر را در کادر خود جای می دهند . شاعر تشعشعات را بواسطه بینایی در شعر تزریق می کند و نیاز به حرکت فیزیکی ندارد .

شعر هفته ها ص 28

        - عناصر حاضر در این شعر می تواند در راستای یک شعر بکر قدم بردارد ، اما در بعضی نقاط از ضعف و سرگردانی برخوردار است و کارکرد  عناصر حاضر به نفع شعر عمل نمی کنند ، مثل گندم که در افعال ضد و نقیضی گرفتار است .اما سطرهایی مثل :( به نزدیکیت دچار بودم ) از سطرهای درخشان و با قابلیت زبانی است .هر چند این سطر ، سطر قبل از خود را خنثی کرده ( من نمی توانستم از تو دور باشم ) چون سطر دوم با قابلیت توانایی که دارد تداعی کننده ی آن می باشد . در بند سوم شعر :

فهمش دشوار بود  / ما اینجا هرز می رفتیم / بی سوار و اسب حاضر به یراق

-این بند تزیینات کلامی ندارد اما فی نفسه در ذات شعری خود زیباست و سطر سوم بخوبی در فهم شعر تبیین شده . بعلاوه ی پاگردهای مناسبی که برای شعر در نظر گرفته شده است . سطر آخر این شعر : ( و خونریزی برای کسانیست که جمعه ها هم .) این سطر از نبود فعل رنج می برد چون حذف به قرینه هم ندارد و با نقطه ای به پایان رسیده .

شعر گنبد کبود ص 34 :

گرچه آبی بعد از شکسته شدن / با پای چوبیش به آسمان رفت / و به کار خردتر و منتشر شدن ادامه داد /

اما وزارت نقاشی همچنان مجروح است و قرمز /

- نشان دادن آسمان و خرد کردن آن در پای یک تابلوی نقاشی قابل تامل است مخصوصا با طنز بکارگرفته شده و تشخیصی که برای عناصر حاضر به استخدام شعر در آمده .و این از بدیعیات ادبیات است که می تواند دنیایی را در پای تابلو بکشاند و ساخت و سازهای شهری را با آن نمودار کند .

شعر چارپاره ص44

-در این اتاق چاهار تا من هست  / اولی / دومی / به سومی دست می برم / چاهارمی بزرگتر از من است

شاعر در این شعر خودش را به چالش می کشد . هرچند انتظار می رود این منیت ها با شاعر وارد سخن می شوند و خود را از جایگاهی که دارند به چالش بگذارند ، اما شعر در تداعی بخشیدن به این تفکر صوری عمل نمی کند و با استفاده از المانهای دیگری این منیت ها را به اجرا می گذارد مثل صورت اضافه ای که به شاعر بد نگاه می کند و یا در هیبت کسی که برای بیرون آوردن صلاح مملکتش به تن پیله می کند .

این شعر پویا و با اندیشگی شعر بواسطه ایجاز و همچنین فرم و ساختار کارکرد پیدا می کند . منیت ها اتفاقات درونی شده ی شعر هستند که شاعر بواسطه ی آنها ارتباط قوی را در مجرای شعر بوجود آورده است .تاثیرات اجتماعی که سازنده ی این منیت ها هستند و شاعر را به دیالوگ با خود وا می دارد  بخوبی در این شعر مشاهده می شود .

شعر آبها ص50

 دستم لرزید / و بخشی از اقیانوس اطلس را ریختم /

     جز نگری در این شعر بخوبی در ذات شعر راه پیدا می کند و جهان بینی عمیقی را در بطن خود بهمراه دارد .نکته ی مهم این است که شاعر دانسته و یا ندانسته با یک جهان بینی عمیقی به سراغ شعر رفته و توانسته  آن را خرد و با ریزش این جهان بینی ، اقیانوس را در دستان خود جای دهد که این امر از توانایی های شاعر محسوب می شود .

در شعر اکو ص -51  تنها با بازی کلمه این و آن در صحنه تکرار روبروییم و هیچ اتفاقی در خارج از آن صورت نمی گیرد جز بازنمایی واقعیتی که هست  . این شعر در دستگاه زیبایی شناسی من قرار نمی گیرد .

 

شعر کف بینی ص 52  : پنجشنبه است  / و من به شکلی سیاه / میان خطوط عمرم دراز کشیده ام /

    با توجه به کوتاهی شعر اما برش عمیق و زبانی موجز توانسته از مولفه های یک شعر خوب بهره مند گردد و در همین چند سطر شعر بخوبی راهبرد دارد و از استتیک خوبی برخوردار شود .هرچند که دارای یک تم تکراری می باشد اما عمق شعر توجه ما را به سمت خود جلب می کند و ذهنیت تازه ای بوجود می آورد .

      - شعر مریی یا نامریی  ص58

این شعر با اینکه  در راستای اعتقادی شاعر قدم بر می دارد  اما رنگ و بوی ایدیولوژی و شعاری ندارد و از شعرهای موفق این مجموعه است که توانسته ذات خود را به رخ بکشد . زبان روایی شعر هم بگونه ای موفق و با حفظ تعادل اجرا شده است :

ما چند نفر فضای زیادی داشتیم / جای همه می شد / الا اعظم

و یا : من هم بدون اینکه از اینجا به جایی بروم / خداوند را می بوسم

وجود اعظم را با ظرافت و ایجاد فضایی پارادوکسیکال تعبیه کرده .

     یگانگی شاعر با جهان هستی اش و باور به آنچه است بطوریکه نمی خواهد سکوی پرتابی باشد برای پریدن و پیروز شدن

من بازنده نیستم  / گر چه علایم پیروزی در جهات من تعریف نمی شوند

    در کل شاعر با اتفاقات و انگیزه های درونی و فردی خویش بخوبی در می آمیزد و از رویارویی با آنها خودداری نمی کند و آنها را در چرخه ی زندگی قرار می دهد . ظرافتهای عینی و ذهنی در وجود شاعر  بطور متناظر عمل می کند و این اهرم قوی در دست شاعر است .هر چند خامی و ناپختگی در برخی اشعار دیده می شود ، اما اینها تجربه های شاعر است که اجتناب ناپذیرند و زمان دریچه های تازه ای به روی شاعر خواهد گشود و بی شک با توجه به محرکهای اجتماعی و اقلیمی به زبان تازه و ادراک شده ای خواهد رسید .با توجه به اینکه ما به پیچیدگی و دشواری خاصی در شعر آنا برخورد نمی کنیم و این نشانه ی کمیت فرهنگی و زبانیت شعر  شاعر نیست ، چون شاعر بخوبی توانسته با جهان خارج از ذهن خودش تعامل ایجاد کند و با پتانسیل هر چه بیشتر با آن موجه شود .

 

      

[ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ] [ 19:35 ] [ میترا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متولد 1340 (اهواز) هستم و ساکن کرج. فارغ التحصیل کارشناسی ادبیات فارسی از دانشگاه دزفول در سال 87 می باشم . مجموعه شعری به نام اصلا بیایید با هم بمیریم در سال 1382 منتشرکرده ام . بعلاوه مصاحبه ،نقد و چاپ شعر در روزنامه و نشریات تخصصی درج شده...

چاپ دومین مجموعه شعرم به نام می خواهم گیسهای دنیا را ببافم در سال 1388 توسط

انتشارات داستانسر




saraniaslmitra@yahoo.com



امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک