چرا بوی تنت را تنفس می کنم ولی آن را از دستانم می ربایی؟
چرا خنده ی بهاری سلاسل گذشته را در خودم نمی بندم؟
چرا بودن و حضور تو به معنای نو شدن تمام بودنهایم نیست؟
به بودن بیشمار اینهمه نقطه فکر کن،من را در کدام سطر خواباندی که نگاه
کردن به آن جز به درد و کینه و عداوت راهی برایم نمی گذارد؟
نقطه ی پایان کدام حرف تو بودم که هیچ وقت گلی در کنارم نرویید ؟
از اینهمه نقطه که آغاز و سلام تمام بهاریهای زندگی بودند،تو مرا در کدام
خط نشاندی که هیچگاه نقطه ی پرواز به دیار سبزیهای زندگی را پیدا نکرد
چرا مرا همیشه در پایان هر سطری نگاشتی و آغاز هیچ جمله ای بر من
واقع نشد؟من پایان اولین سطر تو بودم؟
اما حالا فکر می کنم هیچوقت آغاز خودم هم نبودم و همیشه یک جایی در
گلوی تاریخ بر خورده ام. همیشه که گفته ام ما محکومیم و تاریخ ما را گره
زده در سلول تاریک اندیشه ی خودمان .ورقی که باخت را در بستر خویش بر
می زد، و سعی کردم ،چقدر سعی کردم ،اندازه ی تمام زمین،آسمان،
ابرهایش،خوابهایش،باندازه ی تمام خنده ها و شکوفه ها سعی کردم در
سایه رنگین کمان بیندیشم،ببینم و زندگی کنم. ولی دستی ، فکری مرا از
روی تمام رنگهای دنیا پرتاب می کرد به همان سیاه چال سیاه رنگ خودم
و چنان در خودم گیر می کردم که خدا هم صدایم را نمی شنید، همانطور
که هیچگاه نشنید و من تنها ماندم در خودم ، آرزوهایم در خیالات ، در
دستانم ، قدمهایم و حالا اندامواره ای که مرا در خود پرتاب کرد ، در من به
نظاره نشسته و می بیند که برای همیشه خوابهایم را چیده ام و دستی
نیست که در دستانش بگذارم و بیداریم را به من گوشزد کند.
-------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
من در کوچه ی خاموش رهگذران نمانده ام ، در پشت غفلتهای بیشمار
نخوانده ام ، در سایه سار درختان پیر نخفته ام .تنها به انتظار درختان پیر
دخیل بسته ام و گونه ام را بر شیشه های پنجره ای چسباندم که سرخی
مرا در تب حادثه ها با خود برد. من تصویر اندوهناک خیالی را با خود به
پیشانی شهر نشاندم که زمان را در دهانم فوران می داد.
از خودم گذشته بودم ....آنچنان که آب خاک را
نوشته شده توسط میترا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت
چقدر برای زندگی کردن باید صبر کرد ؟
و آخرین نوبت را برای ایستادن ، ايستاد
و بنگري خويشي كه بي خويشتن مانده
ماندني به انتظار در پرده
-------------
براي آخرين مقصد بايد ايستاد
به تماشا
و خود را ديد
بي آيينه اي كه مقابل تو ايستاده است
و عبور كرد از تمام ايستگاههاي جهان
پله پله ،خطهاي موازي را پشت سر گذاشت
////////////
در خودم آواره ترينم
و جنيني كه از من بزرگتر قد مي كشد
من از خودم رفته بودم
كه من نبودم و او بود
و او بود كه همچنان كه من بودم
چشمهايش را بسته بود
مي خواست كه پلك نگشايد
و دلبركان بر دايره مي كوفتند
و من دور مي گشتم به رقص ارواحم
و دامن چين به چين مي افشاندم
او بر گرد خويش
و دلبركان بر گرد دايره مي كوفتند
قلم خورده در: ۱۸/۳/۸۷
این روزها هوای دلم بد جوری بارانی ست...........
زني كه نقاب بسته
در پشت درختان زيتون
ناگاه درخت كاج خانه مان را نشانه گرفت
و من بيدار شدم
ابتداي زمين بود
و چراغ خانه مان
روي بلندترين شاخه ي كاج
سرزمينم بكر و هواي باراني اش
پر از زمزمه و ترانه بود
سور دختران و پسران
بر گرد آتش سياوش
هواي سرزمينم
طلوع هميشه و ماندن و بودن ها بود
ناگاه در خالي دستانم
گوي بهشتي غلتيد و
به دامان سرزميني افتاديم
كه ابتدايي نداشت
و زن با نقاب سياه
در پشت درختان زيتون
زن با نقاب سياه
در پشت قلب دختران سرزمينم
زن با نقاب سياه
در پي شور و عشق و التهاب مان
زن در نقاب سياه
قلب مرا از جا كند
و بر بلندترين تاريكي دنيا آويزان كرد
قلم خورده در ۷/۲/۸۷
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این راه خود را در راه گم کرده ....
این آینه تصویر مرا شکسته است
و سالها پیرتر از من رفته اند
لباسها کهنه پوشیده اند
و قاب عکسی که دیگر بر دیوار نمی خندد
نه پرنده ای که بال بزند در غربت من
نه هوایی که در آن تنفس کند احساس من
نه بارانی که بشوید خیالاتم را
نه آفتابی که بتابد راهم را
غریب قربت خویش رخت بر بستم
این جاده در خویش شکسته است
این راه خود را در راه گم کرده
از ابتدا جاده با من میانه ای نداشت
و نامی از من با خود حمل نمی کرد
این عطرها که در پس هم آدمها را می بویند
عاشق به تن خاکی هستند
که سالهای سال
قاب شوند بر دیوار
۳/۲/۸۷
قلم خورده در ۲۳:۳۰
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
...ن......ن.......ن
در تو فردایم را فال زده ام
تو که در هوای سرد کوچه ها
تنفس می کنی
بغض نترکیده ی زمین را
امروز های های تو داغی را ماند
بر گرده ی جان خسته ی من
که تنها به مقصد می برد
تنهایی های زمین را
و من پرسان پرسان از تمام
کوچه ها و درختها
امید و آرزوها
پرسیده ام نامت را
دیارت را
غافل که تمام نشانها
قلبم را نشانه گرفته اند
قلم خورده در ۲۴/۱/۸۷ ساعت: ۲۳
تقدیم به آنکه انتظار قدمهایش
مرا از خود رانده........................
...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
از این اهالی
پیش از این رفته بودیم
پیش از آنکه گل سرخی بروید از دامن مان
پیش از آنکه کنار صندلیهای خالی جفت به جفت هم بنشینیم
و با سلامی یکدیگر را وداع کنیم
می خواستیم گذر کنیم
بی مقصد نبوده این سفر
که صدایمان پر بود از اهالی سرخ این باغچه
و ترانه ای که سروده بودیم
و رقصیدیم میان آواز ایل
در دست چین تنهایی ها یمان
ناگاه سر خورد شاخه ای گندم
با نگاهمان پرسیدیم راز اهالی باغچه را
اما ندیدیم گندمی را که جوانه زد در سرزمین ایل
و پرستو به وسعت بالهایش رفت
دیاری را که پر از پرسه های این اهالی ست
و ما که در وداع فردایمان
هم اینک سلامی گفته ایم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
ضمن تبریک فرا رسیدن بهار ۸۷ شعری را که
به مناسبت تولد و دل شکستگی ام در
اولین روز بهاراست تقدیم می کنم به آنکه شکستن
برایش بسیار ساده است.
روز تولدم به دنیا نیامدم
اما اشباح بسیاری را دیدم که متولد شدند
هیچ شمعی را فوت نکردم
اما کیکهای زیادی را به دهان دیدم
و هیچوقت از گندمزارهای سرزمینم نچیدم
آسمان را به رنگ آبی اش نقاشی نکردم
و انتظار را در دامان دختران سرزمینم نکاشتم
من از بلندیهای زاگرس عبور نکردم
و البرز را در سپیدی گیسوانش شانه نزدم
آری دیدم
دیدم دنیا نیامدنم را
اشباحی که با من همخانه اند
اشکهایی که مرا با خود می برد
امروز در هماغوشی خیالی
که در اعماق شکسته است
با خیالی از عاشقانه های کوچک
که خنجرهای تیزشان بر برهنه ی من باقی ست
عبور می کنم
اما بگذار
از حوالی تو سراغ قلب سرخی را بگیرم
که زمین را در خود می پروراند
و گلهای سرخ می پروراند
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:46 توسط میترا
نیمی زنم و نیمی مردی که در من مرده است.
روز جهانی هشتم مارس روزی حقیقی باد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
روی آخرین خط جهان
من و تونلهای پیچ در پیچ
من و سایه های مکرر
من و اشباح نخستین
و همچنان ایستاده ام در گهواره ای از آتش
و خدا که حس نخستینم بود
به نشانه هایی گمشده در سر انگشتانم
من پر از هیاهوی نافرجام عصر
پر از ازدحام زن
پر از دستهای فرو مرده در نام خویش
روی آخرین خط
من که مرده بودم در خویش
و خدا انتظار آخرم بود
روی آخرین خط جهان
لب بسته
به جهانی از خودم
در پشت خطهای طویل می نگرم
به سایه های انبوه جا مانده از نامم
به نام همیشگی زن بودنم
------------------------------------------------------------------------------------------------------
خوابهایم چهل وشش ساله اند
اندوهم بیش از آن قد کشیده است
من محکومم
محکوم
زنم
زن
مجرمی که جرمش را بر پیشانی دوخته است
و با دستان تو بخاک خوابیده
با دستان تو زیر نقطه ی انجماد می خندد
---------
چشمهایم باز مانده بود
وقتی در بارگاه مرگ بدنیا آمدم
و دیدم سبز شده ام
میان سپیدی گیسویم
نوشته شده توسط میترا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 8:59 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط میترا در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
متولد 1340 (اهواز) هستم. ده سال است که در زمینه ی شعر کار می کنم.مجموعه شعری به نام اصلا بیایید با هم بمیریم در سال 82 منتشر کرده ام . بعلاوه مصاحبه ،نقد و چاپ شعر در روزنامه و نشریات تخصصی درج شده...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY